تبلیغات
نمای زندگی - داستان عشق
تاریخ : شنبه 21 شهریور 1394 | 03:03 ب.ظ | نویسنده : شهرزاد

دختر کنجکاوی می پرسید : ایها الناس عشق یعنی چه ؟؟

دختری گفت : اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت : عشق یعنی رنج ، پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت : بچه ساکت باش ، بی ادب ! این به تو نیامده است.

سالکی گفت : راه پر خم و پیچ

در کلاسِ سخن ، معلم گفت : عین و شین است و قاف ، دیگر هیچ

دلبری گفت : شوخی لوسیست.

تاجری گفت : عشق ، کیلو چند ؟

مفلسی گفت : عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت : یک کمی احساس ، مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت : خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه

واعظی گفت : واژه بی معناست.

جاهلی گفت : عشق را عشق است.

رهگذر گفت : طبل تو خالیست یعنی آهنگ آن ز دور خوش است.

دیگری گفت : از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل

توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت : من فقط یک سوال پرسیدم.