تبلیغات
نمای زندگی - معجزه
تاریخ : دوشنبه 23 شهریور 1394 | 06:58 ق.ظ | نویسنده : شهرزاد

سارا دخترک هشت ساله شنید که پدر و مادرش درباره ی برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پر خرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می تونه پسرمون را نجات بده سارا با ناراحتی به اتاف خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست ، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد. فقط 5 دلار.آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجّه کند.داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه او شود دخترک پاهایش را به هم زد و سرفه کرد ولی داروساز توجهی نکرد. بالاخره حوصله ی سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت. داروساز جا خورد رو به دخترک کرد و گفت : چیزی می خوای ؟ دخترک جواب داد : برادرم خیلی مریضه می خواهم معجزه بخرم. داروساز با تعجب پرسید ببخشید ؟!! دخترک توضیح داد : برادر کوچیکم داخل سرش چیزی رفته و بابام می گه که فقط معجزه می تونه اون رو نجات بده من هم می خوام معجزه بخرم قیمتش چقدره ؟؟ داروساز گفت : متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت : تو رو خدا ، او خیلی مریضه ، بابام پول نداره تا معجزه بخره این هم تمام پول منه ، من کجا میتونم معجزه بخرم ؟؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس مرتب و تمیزی داشت از دخترک پرسید : چقدر پول داری ؟ دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشون داد. مرد لبخندی زد و گفت : آه چه جالب فکر کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشه بعد به آررومی دستش رو گرفت و گفت : من می خوام برادر و پدر و مادرت رو ببینم . اون مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب بود فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات پیدا کرد. پعد از جراحی ، پدر نزد پزشک رفت و گفت : از شما ممنونم ، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود میخوام بدونم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم ؟؟ دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار